fredag 15 september 2017




  1. حضورت را حس مى كنم
    با چشمانى پر از سئوال
    و شايد بى تفاوت
    ومن در آرزوى تأئيدى
    از تو ...
    خود را از زمين به آسمان مى برم
    غزلهاى عاشقانه ات را دوست ندارم
    ولى هر روز دلتنگت هستم



دردهایت را لبخندی می کنم
و آن را بر لبهای خشکت می گذارم
می بینی شعر چه قدرتی به من می دهد

onsdag 6 september 2017





  1. جهان كوچك است
    يا درد زياد
    با كودكان ميانمار گردن زده مى شوم
    با هندوان به آتش كشيده مى شوم
    با كولبران كرد به زمين مى افتم ...
    با زندانيان سياسي شكنجه مى شوم
    با كودكان خيابانى مورد تجاوز قرار مى گيرم
    با زنان معتاد به گوشه خيابان مى افتم
    با مسيحيان به صليب كشيده مى شوم
    با بى خدايان اعدام مى شوم
    بارها در دریای مدیترانه غرق شدم
    نه طوفانى كه درد ها ببرد
    و نه سيلى كه زخمها را بشويد
    انسانيت به يغما رفته
    را بايد كه بر گرداند

lördag 26 augusti 2017





باران همه را با خود برد
سيل شد 
فقط نتوانست يادت را ببرد 
هر چه به جا مانده 
فقط خاطره نيست 
پاره اى از تن است

fredag 18 augusti 2017


ماه مرداد است
ماه تولدت
چه ماهى ؟!
ماه تاريخ زندگان
ماه فرياد دادخواهى 
مى خواستم كه نامه اى برايت بفرستم
گفتم به دستت نمى رسد
پس آهم را مى فرستم
آهم را بر سر خاكت مى فرستم
كه با تو نجوا كند
به تو بگويد كه من هم
در خندق طرابلس به كارِ گِل مشغول
حالم خوب است
ولى دلتنگ
دلتنگ خنده هايت
دلتنگ گرمى صدايت
خاطره هايت در نه توى ذهنم چسبيده
نه به اختيار
كه تو هر لحظه هستى
حاضر و ناظر
تو اسير خاك شدى
و من مانده در اين زندگى
بگذار از خوبيهايت بگويم
كه قدر زندگى را براى خاطر انسان بودن
و آنچه كه تو بودى
پاس مى دارم
سلام مرا به همه برسان

tisdag 15 augusti 2017




غریبانه به روی خود پنجه کشیدی
چه اگر سرخی خون بود
باکی نبود
هیهات که غربا
بر زخم ما  شادی کنند 

lördag 12 augusti 2017





این نبض من نیست 
که می زند
فریادی است برای ادامه راه