tisdag 15 maj 2018





درد و رنج ارثیه پدری من نبود
خون و گلوله نیز
نه غروبهای غمگین 
و نه سرزمین سوخته
او خاک را برای من گذاشت 
با زیتونهایش 
درخت های لیمو که همیشه بهار دارند
و عشق را 
که برای همین خاک به یغما رفته 
بجنگم

söndag 13 maj 2018





دیشب خواب تو را دیدم
سر  پنجه های سرد انگشتانم را در دستهای گرمت گرفتی
با تو به راه افتادم
خودم را به دست تو و به دست باد سپردم
چون پری سبکبال قدم برمی داشتم
احساس بی وزنی می کردم
سایه ام را با خود می بردم
چشمانت را به یاد می آورم
در تیرگی شبهای قطبی
قلبم را گرم می کند
گرمی دستانت را بر روی گونه هایم احساس می کنم
بوی انگشتانت را در ریه ام می کشم
بوی آفتاب شیراز
بوی نان وسبزی
و بوی صفایت را دارد
لبخندت پنجره  ای را به سوی دشت آشنائی باز می کند
بی ریا همه را به مهمانی بیکران محبت هایت دعوت می کنی
قدمهایت سنگین و استوار
صلابت کوهی را مجسم می کند
دلم برایت تنگ شده
هنگامی که گردی صورتت را روسری در خود می پوشاند
دلم برای صدایت
برای نفسهایت و محبت بیکرانت تنگ شده
دلم برای بودنت
 برای خاکت
 و برای خاطره ات تنگ شده
در آینه به دنبال صورت توام
در خطوط دور چشمانم
درصدایم وقتی می خندم
با من باش
در من جاری
یادت و تنها یادت
امید بودن است
مادرم



fredag 11 maj 2018




 این مطلب را سالها پیش نوشتم. برای ما هواداران سازمان روشن و آشکار است که پیروزی های مقاومت و سازمان مجاهدین نه تصادفی بوده و نه معجزه ای در کار بوده. حاصل زحمات شبانه روزی تمام اجزای مقاومت از صدر تا ذیل است!
 خبر را ساعت ده  شب شنیدم. برادرم زنگ زد و گفت:
 ـ خبر داری ؟
ـ نه چی شده؟
توی صداش شادی موج می زد
ـ خبر نداری، آها ، پس من شیرینی می خوام.
عجولانه گفتم:
ـ حتما ، تو را خدا بگو چی شده
فریاد زد
ـ مریم توی پارلمان اروپا سخنرانی داشته!
ـ چی گفتی؟
ـ همین که شنیدی!
ـ یعنی ممکنه!
ـ بله که ممکنه!
ناباورانه پرسیدم
ـ کی گفته؟
ـ رویتر! روی سایت یاهو است . خودت می تونی بخونی
با عجله سراغ کامپیوتر رفتم و صفحه اخبار ایران را باز کردم . عکس مریم را دیدم با روسری آبی و با همان تواضع و آرامش همیشگی ! توضیح عکس هم همان محتوای حرفهای برادرم را داشت.
توی حالت خلسه عجیبی فرو رفتم. انگار از یک راهپیمائی طولانی برگشته بودم، یا اینکه به قله کوه رسیده بودم، خسته و خوشحال! احساسات مختلف توی وجودم با هم می جنگیدند. تابستان 2003 را به یاد آرودم که خبر دستگیری مریم را ساعت هفت صبح 17 ژوئن  در مسیر رفتن به سرکار شنیده بودم. سه روز اول نتوانستم خودم را به پاریس برسانم. خبرها می رسیدند
ـ 160 نفر بودند.
ـ دکتر صالح مورد ضرب و شتم قرار گرفته.
ـ محل اقامت را داغون کردند.
ـ درها را شکسته اند
ـ همه چیز را به غارت برده اند.
ـ حتی پولهای توی جیبی بچه ها را برداشته اند.
توی خیابانهای پاریس هر کس را حتی قیافه ایرانی داشته باشد دستگیر می کنند.
و اولین خبر خودسوزی در لندن و بعد پاریس و دوباره لندن.
نمی دانم کدام یک از شما 30 خرداد یا پنج مهر و یا 19 بهمن سال 60 را به یاد می آورید. درست همان احساس را داشتم. خالی شده بودم. زانو هایم قدرت کشیدن تن را نداشتند. کارم این بود که به وزارت خارجه سوئد در استکهلم زنگ بزنم و اسامی دستگیرشدگانی که از سوئد رفته بودند ، به آنها بدهم. از طرف سفارت سوئد در پاریس هم با پلیس فرانسه تماس گرفته بودند و نفری از سفارت روزی چند بار با من تماس می گرفت.
بعد از بمباران اشرف و تحویل سلاحها تحمل این ضربه خارج از توان بود. توی همین افکار بودم که قیافه بعضی از پاسدارها و لاجوردی در نظرم مجسم شد که با صورتی کریه و لبخندی شیطانی شهادت اشرف و موسی را جشن گرفته بودند. با خودم می گفتم، اگر اشک می توانست کاری بکند باید در ایران سیل جاری می شد.
در همان روزها از ایران با من تماس گرفتند و گفتند که نظر کرده اند ، ولی صداها در حالت بیم وامید.
خودم را روز سوم به پاریس رساندم و مستقیم به اورسورواز رفتیم. در خیابان بچه ها را دیدم هراسان، سراسیمه و گرفته! گروهی روی زیلو و یا پتوی نشسته بودند، صورتها کمرنگ و لبها خشک، در صفی طولانی! آنجا که رسیدم اشک مجالم نداد. قطرات اشک مثل باران از چشمهایم سرازیر می شدند. بعضی ها را که می شناختم در آغوش گرفتم. اشرف را دیدم با رنگی پریده به من گفت: محکم باش!
ـ دراین خانه همیشه باز بود. لعنت به کسانی که باعث این کار شدند.
ـ به جز خود رژیم و معامله فکر چیز دیگری را نکن.
از زمانی که برچسب تروریستی را زده بودند حدود دوسال می گذشت، چطور حالا به این نتیجه رسیده بودند که که اعضای گروه مقاومت ( به گفته جراید پاریس) حمله به سفارت آمریکا را طراحی می کردند.
تازه می فهمیدم که چرا بین این همه سفارت اسم آمریکا را آورده اند. از آنجا که بحث حمله به هر سفارتی اصلا موضوعیتی نداشت، فکر کردم چرا نگفتند سفارت رِژیم و گفته اند سفارت آمریکا!  چون آمریکا حفاظت اشرف را به عهده داشت و اعضاء مجاهدین در اشرف تحت بازجوئی های مستمر سازمانهای مختلف اطلاعاتی آمریکا بودند. این چنین خبری باعث می شد که فشار آمریکائی ها بر روی بچه ها بیشتر شود وبحث تروریستی را بیشتر دامن بزنند.
واقعا چه دنیائی ! چند روز بعد از دستگیری مریم رجوی این خبر آمد که قاضی بروگر که مسئول رسیدگی به پرونده گفته است که یکی از اتهامات این گروه این است که ژئوپلیتک جهانی را برهم می زنند. از فکر کردن به آینده وحشت داشتم. شاید اگر به فرد مریم رجوی فکر نمی کردم بهتر بود. صورت آشنایان و دوستانم از جلو چشمهایم رد می شد. اگر اتفاقی برای مسعود و یا مریم بیفتد سالها به عقب خواهیم رفت. این فریاد مردم است که از دهان مریم و یا مسعود شنیده می شود. چگونه می تواند با اراده خلقی بجنگند.
از زمان بمباران اشرف و جمع آوری سلاحها هر وقت که وحشت وجودم را فرا می گرفت به نوار خداحافظی مسعود، درست شب قبل از پرواز به سوی عراق را گوش می دادم. صدایش که می گفت که "برفروزم آتش در کوهستانها ، تا جهان بداند" . شنیدن دوباره و دوباره و چند باره این پیام، نور امید را در دلم زنده می کرد.  
 ژئوپلیتک جهانی یک بار دیگر ضربه خورد. در یک خیابان باریک و در یک ده دور افتاده در شمال پاریس مریم رجوی آزاد شد. و چهره ها دیگر آن چهره های روز اول نبود. اعتصاب غذا پایان یافت  و فردای آن روز کیسه خواب ولوازم خود را جمع کردیم و به سوئد برگشتیم.
هر لحظه از 25 سال گذشته سازمان نشیب و فرازهای بی شماری را گذرانده است. من به عنوان ناظر فقط از روزهای خودم خبر داشتم ولی چه توطئه ها و چه بازیهائی در پشت پرده صورت نگرفته تا این مقاومت را نابود کنند. 

lördag 31 mars 2018

!
 نمی دانستم که آفتابگردان
گل اش را می گویم 
در زمستان می روید
آفتابش دمید 
و من به گردش 
هدیتش به من 
عشق بود و امید

måndag 22 januari 2018




  1. بر سازها يمان زنجير بستند
    مبادا نواى عشق سر كند
    سرود سر گشتكى نخواند
    كلمات را قفل كردند
    تا نگويد و ننويسد ...
    از درد ها ، از دروغ ها
    بر هر چه دريدگى ، حجاب نام نهادند
    خانه به نامش كردند
    قاتل، سردار شد
    و اين بهشت مو عودى بود
    كه پير دجالى وعده آمدنش را داد
    شد جهنم اجبارها
    براى تو
    و براى من
    براى ما






  1. خيابان من را مى خواند
    خيابان تو را مى خواند
    خونهاى ريخته شده بر اسفالت ها
    هيئتى گرفت
    به شكل كودكى
    ...
    كه در آغوش پدرى
    فرياد از سرما مى كرد
    و پدر مى خواست كه بسوزاند
    همه هستى اش را
    در چادرى پاره كه هديتش كرده بودند
    دوزخيان
    خيابان ضجه مى زند
    كه خالى نماند
    خيابان ما را مى خواند

lördag 11 november 2017





کفشهایم
هوا داشت کم کم سرد می شد. پائیز که  با تمام تلاش باد را فرستاده بود که آثار تابستان را از بین ببرد و برگها را از درخت ها جدا کند که جای خودش را به زمستان بدهد. رنگ برگ ها در نظر من هم آهنگی عجیبی داشت. از سبز کم رنگ گرفته تا قهوه ای و قرمز و زرد. تابلو بی نظیری بود. که هر روز من را به فکر فرو می برد. با هر برگی که زیر پایم خرد وله می شد، انگار به پائیز می گفتم که در این کار من هم با تو همراهم و به تو کمک می کنم. از این فکر خیلی خوشم نمی آمد.
 محل کار پدرم درست پشت مدرسه ما بود. در ساختمان موزه ملی فارس کار می کرد. بعد ها فهمیدم که حسابداربوده است. بعد ها خیلی چیزهای دیگر را فهمیدم. از اینکه چرا در آن ساختمان کار می کرد. موزه در باغ بزرگی قرار داشت. ساختمان موزه یک ساختمان کلاه فرنگی بود، یعنی اینکه در وسط باغ بود و شش ضلعی. سقف اتاق ها نقش ها و طرح های زیبا داشتند و گچ بریهائی که موقع دیدن هر کدام از آنها می شد ساعت ها فکر کرد که چه کسی این ها را درست کرد و این چنین قشنگ. زیر گچ بری ها آینه کاری بود و عکس طرح های سقف در آنها می افتاد. بعد از ظهرها که آفتاب در اتاق می افتاد رقص نوری دیده می شد که  من بی اختیار به شراره های آن خیره می شدم و انگار که در آسمان باشم. میز کار پدرم یک میز چوبی بزرگ بود و یک صندلی چوبی هم داشت. یک تلفن هم روی میز کارش بود.  از آن تلفن هائی که یک دسته داشت و باید به مرکز وصل می شد.
در حیاط موزه بود که من جنگ تابستان و پائیز را بیشتر می دیدم و محو این جنگ می شدم. رنگ برگ چه درختهائی اول زرد می شود و می ریزد. نارنج ها ، سروها و کاج ها قهرمانان این جنگ بودند چون هیچوقت برگهایشان زرد نمی شد.  برگها بنگاه های شنی به سمت ساختمان را پر می کردند و من در خیال در  ساختمان موزه زندگی می کردم و در رویاهایم آرزو می کردم که خانه ای مثل موزه داشته باشم و آمدن زمستان را در این موزه ببنیم.
بعضی از صبح ها با پدرم به مدرسه می رفتم. دستهایم را در دستهای بزرگش می گذاشتم و از بس سئوال می کردم و جواب نمی شنیدم، او را خسته می کردم. گاه انگار که او در افکار خودش بود و در جواب هر سئوال من بله یا نه می گفت که اصلا ربطی به سئوال من نداشت. پائیز تمام شده بود و زمستان رسیده بود. بارانهای زمستانی باریدن گرفته بود. خیابانها تاب تحمل کمترین بارانی را نداشتند و به محض اینکه باران می آمد ، آب جوی ها به خیابان سرازیر می شد و خیلی از مردها پاچه های شلوارهایشان را بالا می زدند تا از عرض خیابان  واز میان آبها بگذرند. بعضی وقتها هم روی پلهای جوی ها لاستیک های کهنه می انداختند تا زنها بتوانند از آب بگذرند ولی اغلب لاستیک ها تاب تحمل وزن زیاد را نداشتند و کج و کوله می شدند و کسی که می خواست از روی آنها بگذرد زمین می خورد و صحنه های خنده داری را به وجود می آورد.
زمستان  حتی به کفش من توجه نکرد و آمد. پاهایم در توی کفش که تهش سوراخ شده بود یخ می زد و کرخت می شد. برای اینکه گرمای پاهایم را حفظ کنم گاه انگشتانم را بهم می مالیدم ولی هیج کمکی نمی کرد. انگار که آب یخ روی آن بریزند انگشتانم می بست.
یکی از همین روزهای بارانی  بود که با پدرم راهی مدرسه شدم. توی راه از پدرم عقب افتادم. رو به من کرد و گفت: چرا تند نمی آئی؟
گفتم می خوام ولی نمی تونم!
گفت: چرا نمی تونی
گفتم: آب رفته تو کفشام. نمی تونم تند راه برم
گفت: مگه نگفتم از تو آب نرو!
گفتم: چرا! ولی آب از کف کفشا خودش میاد تو. من تو آب نرفتم.
گفت: یعنی می خوای بگی که کفشات سوراخه؟
گفتم: فکر می کنم
گفت: بعد ازمدرسه می ریم برات کفش می خرم.
مثل اینکه بال در آورده باشم. دویدم و به پدر رسیدم. دستهایش را گرفتم و خندیدم. مغازه کفاشی توی ذهنم شکل گرفت. به نظرم آمد که بهترین جای دنیا مغازه کفاشی است. سوار اتوبوس که شدیم نگاهی به کفشهایم کردم و شکلکی به آنها انداختم. توی دلم داشتم بهشون می گفتم: شما نمی گذارید من تند بدوم. حالا بهتون نشون می دم. عصر که انداختم تون دور ، می فهمید. لبه بالا برگشته کفشم انگار می خواست به من جواب بدهد ولی من سرم را بالا گرفتم تا نشنوم و نبینم چه می خواهد بگوید.
به مدرسه رسیدیم با بی میلی دستم را از دست پدرم جدا کردم و به او گفتم که حتما کفش می خریم . جواب داد : خودم گفتم که برات می خوام کفش بخرم. بله ! پریدم توی حیاط مدرسه و شروع کردم به دویدن به سمت کلاس . نمی دانم که ساعتهای درس چگونه گذشت و من منتظر بودم که زنگ بخورد و ظهربشود. هر زنگ تفریحی به اندازه یکسال طول می کشید. گاهی به کفشهایم نظری می انداختم و در دل می گفتم این آخرین روز شماست و به سرعت سرم را می گرداندم تا نبینم چه می گویند. بالاخره زنگ خورده شد و من با دو اولین نفری بودم که کیفم را بر دوش انداختم و از در کلاس بیرون رفتم  پیش پدرم. توی اتاقش پشت میز بزرگ کارش نشسته بود. همیشه روی میز دفترهائی بود که فکرمی کردم بزرگترین دفترهای دنیا است و پدرم در آنها عدد می نوشت. در گوشه میز یک دسته کاغذهای سفید نازک بودند که پدر به آنها نگاه می کرد و از روی آنها عددها را می نوشت. مثل اینکه همیشه مشق شب حساب داشته باشد. به عدد ها که نگاه می کردم می دیدم که من همه آنها رابلدم. عددها همه مثل هم بودند. یک، پنج، شش، صفر، هفت، صفر، نه. مات به مشق نوشتن پدرم نگاه می کردم و دیگر کفش از یادم رفته بود. به پدرم گفتم من می توانم به تو کمک کنم، حسابم خوب است. خندید
گفت: بعدا ! این ها یک کم سخت است باید بدانی که در کدام ستون این عددها را بنویسی.
 پرسیدم: شما که فقط از روی این کاغذ های سفید می نویسی! خوب من هم می توانم بنویسم.
گفت : این کاغذ ها فاکتور هستند.
 فاکتور یعنی چه؟ من پرسیدم .
 پدرم که انگار از سئوالات من خسته شده بود با بی حوصلگی گفت:
کاغذ خرید!!  کاری داشتی ؟ پول می خوای؟
 گفتم : نه نه ! اومدم بریم کفش بخریم. با شیطنتی در چشمهایش گفت:
من کی گفتم که برات کفش می خرم!
 گفتم: شما ( بالکنت) شما گفتید بعد از مدرسه!
گفت: گفتم  عصر بعد از مدرسه ، نه ظهر بعد از مدرسه. حالا بلن شو برو خونه ، عصر با هم میریم کفش می خریم . رفتم خانه. ناهار را با عجله خوردم. در ضمن خوردن ناهار برای مامان و بقیه تعریف کردم که بابا قرار است برایم کفش بخرد. همه تعجب کردند و به من نگاهی انداختند. فقط سالی دو جفت کفش می توانستیم بخریم. یکبار عید و یکبار هم قبل از شروع مدرسه. خریدن کفش برای من خارج از برنامه بود و مفهوم آن شاید این بود که برای هفت نفر دیگر هم باید کفش خرید. یکی از برادرانم گفت :
کفش تو که چیزیش نیست.
گفتم: بله، می دومنم فقط ته اش سوراخ شده.
 گفت: حتما خودت سوراخش کردی.
گفتم: نه باور کن سوراخ شده.
 همه خواهر وبرادرها  به من نگاهی کردند. پدرم هنوز برای ناهارنیامده بود. معجزه شده بود. برای اولین بار بابا پیشنهاد خرید کفش را داده بود. تا به حال همیشه مامان بود که حدود یک ماه ونیم مانده به عید و مدرسه باید صبح وشب ، روزی دو نوبت به پدر یادآوری می کرد و از او می خواست برای کفش پول بدهد. صورت مامان راضی به نظر می رسید. مثل اینکه بابا توانسته بود بفهمد که کفش بچه ها پاره می شود و به کفش نو نیاز دارند. فقط به این خاطر نیست که عید می آید. به این خاطر است که یک جفت کفش بعد از شش ماه بازی کردن و راه رفتن و دویدن دیگر نائی برای ماندن ندارد. من همین طور به صورت مامان زل زده بودم و شادی را در چهره اش می دیدم. یک دفعه گفت:
 عصر قراره بابات بیاد دنبالت؟
 جواب دادم: بله !
 گفت: شاید من هم با او آمدم. با هم میایم تا برات کفش بخریم.
حرف مامان مثل آیه بود. بقیه می دانستند که مامان فقط در صورت نیاز با خرید چیزی موافقت می کند.
 گفتم : خوب ، باشه .
 بلند شدم و دست وصورتم را شستم و کفشهایم را پوشیدم و از خانه بیرون زدم. دیگر مثل صبح هوا بارانی نبود. آفتاب گرم و قشنگی می تابید. تصمیم گرفتم که پیاده بروم مدرسه. از یک نفر ساعت را پرسیدم. فهمیدم که حدود نیم ساعت یا بیشتر به زنگ مانده . اگر تند راه می رفتم وبخشی از راه را می دویدم حتما سروقت به مدرسه می رسیدم. بند کیفم را روی دوشم محکم کردم. همین که اولین قدم را برداشتم، چشمم به کفش هایم افتاد. قیافه موذیانه ای داشتند. حالا دیگر تقریبا خشک شده بودند. زبانه لنگه راست کفش درست مثل زبانی که برای ادا در آوردن از دهن بیرون زده باشد ، بیرون بود. ابروهایش را بالا انداخته بود و سیاهی اش کمی به سفیدی نشسته بود. شوره ها شکل در هم و برهم عجیبی برای هر کدام از لنگه ها درست کرده بودند.  مثل نقاشی ناشی! طرح های سفید روی زمینه سیاه. هر لنگه از کفشهایم می خواستند با من حرف بزنند. زبان آن لنگه دیگر هم مثل لنگه اولی بیرون زده بود. از سرعت قدم هایم کم شد. چشمهایم را به آنها دوخته بودم. اول من چیزی می گفتم با قدم پای راست. لنگه کفش راست حرف می زد و با قدم پای چپ لنگه پای چپ به صدا در می آمد و نظرات خودش را می داد. یکبار دو پایم را جفت کردم و سرم پائین انداختم  و به آنها گفتم هر چه دلتان می خواهد بگوئید، این آخرین باری است که شما را بیرون می آورم. از فردا نمی دانم کدام سگ هر لنگه از شما را به دهن می گیرد و می برد. خودتان هم خوب می دانید تا بخواهید سگ ولگرد داریم. سرم را بالا گرفتم  و به راه رفتن ادامه دادم. حس کردم چیزی کف پای راستم را می زند.  خم شدم کفشم را از پا در آوردم و به آن تکانی دادم.  چند شن ریزه و سنگ کوچک بیرون ریخته شد. بدون اینکه دوباره خم شوم از همان بالا کفش را انداختم ، سر وصدایش بلند شده بود. بیچاره انگار که با کمر زمین خورده بود. نگاه کردم دیدم نه با شکم به زمین افتاده است، با پایم او را برگرداندم، نگاهی به من کرد . جوری که خجالت کشیدم.
مثل اینکه می گفت یادت می آید که موقعی نو بودم روزی سه بار منو از توی قوطی در می آوردی ، دو سه قدم راه می رفتی و بعد منو از پایت در می آوردی . دستی روی گونه هایم می کشیدی و دوباره منو با احتیاط توی قوطی می گذاشتی.
 گفتم: آره یادم میاد.
 لنگه چپ گفت: پس چرا فراموش کردی؟
 گفتم: آخه اون موقع هر دوی شما نوبودید و حالا دیگه کهنه و پاره شدید. بعد با یه حالتی گفتم: نه اینکه شما را دوست نداشته باشم ، نه این طور نیست. پاهام یخ می زنه وقتی که بارون میاد . درست عین اینه که شما را از مقوا ساخته باشن نه از چرم.
لنگه چپ گفت: ما که نمی خواستیم کهنه بشیم. تو هی ما رو با خودت به این طرف و اون طرف بردی. چقد با ما شش خونه بازی کردی.   چقدر بند بازی کردی. چقد دویدی !
 گفتم : وای چقدر شما نق می زنید. بدون کفش هم می تونم بدوم. اصلن کفش رو برای این ساختن که ازش استفاده کنن. بعدشم کهنه میشه .بعد هم دورش می ندازن. مثل اینکه هر دو لنگه رویشان را از من برگردانند. دیگر با من حرف نزدند. از رهگذری ساعت را پرسیدم. ده دقیقه به دو مانده بود و من کمتر از نیمه راه را آمده بودم. سرم را بالا گرفتم و شروع به دویدن کردم. و نفس زنان به مدرسه رسیدم. وارد مدرسه که شدم لای انگشتان پاهایم می سوخت. هیچکس در حیاط مدرسه نبود. دولا ،دولا از جلو دفتر رد شدم تا کسی مرا نبیند. مثل این که دردفتر بسته بود. هیچکس متوجه من نشد. از پله های ایوان جلو کلاس بالا رفتم. درنیم باز بود  و وارد شدم. موهایم خیس عرق  بودند وصورتم داغ شده بود. خانم سعدی نژاد معلم مان گفت: چی شده ؟ چرا دویدی؟  گفتم: خانم معلم سگ گذاشته بود دنبالم. سرم را پائین انداختم. کفشهایم نگاهی به من کردند و با هم گفتند:دروغگو ! با عجله و ترس سرم را بالا گرفتم. گفت: موهات چی شده؟ با حالتی که اصلا نمی دانم راجع به چه چیزی حرف می زند، گفتم: چی شده ؟ موهای من فرفری بود. صبح باران خورده بود و ظهر بدون آنکه سرم را شانه بزنم از خانه بیرون آمده بودم. دویدن و عرق کردن باعث شده بود که موهایم پف کند و تمام صورتم را بپوشاند. گفت: بیا این جا! جلو رفتم. شانه ای از توی کشو میزش در آورد و موهای مرا شانه زد. تکه ای از موهای جلو پیشانی ام را بالا برد و با روبانی آن رابست و از روبان فکلی ساخت. آینه ای  را از هم کشو در آورد و به من داد و گفت : به خودت نگاه کن !ببین چه خوشگل شدی. منهم توی آینه نگاه کردم . خیلی خوب شده بودم. تشکری کردم و نشستم و توی دلم گفتم تازه عصر که کفش بخرم خوشگل تر هم می شوم. توی رویای کفش و موهای فکل زده ام غرق بودم که زنگ تفریح زده شد. عین پرنده ای که منتظرباز شدن در قفس باشد بیرون پریدم  و به زمین بازی رفتم. تا اولین نفر در صف سرسره باشم و یک دور بیشتر سرسره بخورم. از نردبان سرسره بالا رفتم و به آن بالا که رسیدم درست مثل این بود که روی قله هیمالیا هستم. سر خوردم و پائین آمدم. از سرسره که خسته شدم چند دور موش و گربه بازی کردم و بعد بند بازی که زنگ تفریح تمام شد. کفشهایم را از پا در آوردم تا شن هایشان را خالی کنم. زمین بازی شنی بود و به آنها گفتم: از فردا دیگر شما را خسته نخواهم کرد و به کلاس برگشتم. یک ساعت بعد نمی دانم چطور گذشت. کفش و مغازه های کفاشی نزدیک مدرسه مان و ویترین های پر از کفشهای قشنگ. همیشه در آرزوی یک جفت کفش قرمز بودم. ولی توی مدرسه نمی شد کفش قرمز پوشید. زنگ خورد و هنوز صدای زنگ مدرسه تمام نشده بود که من جلو در مدرسه بودم. پدر و مادرم آنجا منتظر من بودند. سلام کردم. مامانم گفت: به به چه خوشگل شدی. گفتم: خانم سعدی نژاد موهایم را درست کرد. با لبخندی گفت : من گفتم : چشم ! مامان گفت: بارک الله دختر خوب! گفتم: به کدوم کفاشی میریم. رحیم پور کفشای خوبی داره. بابا گفت: می دونم! کفاشی رحیم پورسر خیابان مدرسه ما بود و می گفتند که کفشای خوبی داره و منهم یاد گرفته بودم. درست کنار کفاشی یک مغازه بود که چیزای نایلونی و پلاستیکی می فروخت. مثل سطل و آبکش و این جور چیزا!  بابا به طرف مغازه رحیم پور راه افتاد من راه نمی رفتم می دویدم. می خواستم از هر دوی اونا جلو بزنم و زودتر به مغازه رحیم پور برسم. پیش خودم می گفتم قرمز نشد مهم نیست . کفش مشکی هم قشنگ است. اصلا سرم را پائین نمی انداختم تا چشمم به کفشهای زبان دراز بیفتد. هوا کم کم تاریک می شد و شلغمی ها و باقلا گرمکی ها داشتند چراغهای ژالی را روی بساط شان پمپ می زدنند. هر نفر که رد می شد چیزی در دست داشت، نان ، میوه یا شیرینی! مدرسه ما نزدیک مرکز خرید شهر هم بود. دو سه مغازه بیشتر به مغازه رحیم پور نمانده بود که من دیگر معطل بابا و مامان نشدم و خودم را جلو مغازه رساندم دیدم که مشغول صحبت هستند ولی اینکه چه می گفتند را نفهمیدم. از جلو مغازه برایشان دست تکان  می دادم. مادرم به من لبخند می زد و اخم پدر درهم بود. باز هم نفهمیدم چرا.  به طرف مغازه نزدیک می شدند دل توی دل من نبود. صورتم را روی ویترین چسبانده بودم و کفاشهای بچگانه را می دیدم که سری در کنار هم در طبقه اول ویترین گذاشته شده بودند. همه آنها قشنگ بودند ولی یکی از آنها که یک سگک طلائی داشت به نظرم زیباتر آمد. برق می زد و خیلی قشنگ بود. توی دلم گفتم اگه بهم اجازه بدن همین رو انتخاب می کنم. مهم نیست اگه نشد بقیه هم قشنگ هستن. صدای مادرم را شنیدم که اسم مرا صدا می کرد و
 می گفت: بیا این جا!
 مغازه نایلون و پلاستیک فروشی !؟ مامان که از جنس پلاستیکی خوشش نمی آمد. ما حتی یک کاسه و یا بشقاب پلاستیکی و یا ملامین در خانه نداشتیم. آفتابه مان هم مسی بود. می خواهند چه چیزی از آنجا بخرند؟ رفتند توی مغازه و منهم به دنبال آنها وارد مغازه شدم. دیدم دست پدرم یک جعبه سفیدی است که روی آن شکل یک چکمه است. هری دلم ریخت. بابا سرش را به طرف من کرد
گفت:بیا اینا رو بپوش ، ببین اندازه هست و درهمین حالت یک جفت چکمه پلاستیکی را از قوطی در آورد.
گفتم برای کی ؟
 گفت برای تو!
گفتم :نمی خوام!
 گفت : چرا ؟
گفتم: دوس ندارم. شما به من گفتین کفش نگفتن چکمه که!
 صدایش را کمی خشن کرد
 گفت: بهت می گم بیا اینا رو امتخان کن!
درست جلو در مغازه ایستادم
 گفتم: نمی آم !
گفت: لجبازی نکن!
می دونست که من قهرمان لجبازی هستم.
گفتم: نه !نمیام.
این بار با صدای آرامتری
 گفت: فقط بیا امتحان کن.
 گفتم: نه نمی ام.
 گفت: چرا ؟
گفتم: میشم عین پاسبانها که توی خیابون وایسادن.همشون پاهاشون گنده تر از هیکل شونه .من نمی خوام پاهام گنده تر از هیکلم باشه..
 مامان خنده اش گرفت. اصلا نمی دونستم که کجای حرف من خنده داراست. بابا آمد و کنار من ایستاد و به آرامی گفت: ببین الان پول ندارم. اول ماه که شد میام برات کفش می خرم. تا اون موقع اینو پات کن.
 گفتم: نمی خوام و از مغازه آمدم بیرون. یک کم جلو رفتم و به ویترین مغازه رحیم پور تکیه دادم. سوزش اشک گوشه چشمهایم را می سوزاند. سوز سردی هم  که می آمد درست به چشمم خورد و اشکم را سرازیر کرد. آرام ، آرام گریه می کردم ، اصلا سعی نمی کردم که جلو اشکهایم را بگیرم. مامان و بابا از مغازه پلاستیک فروشی بیرون آمدند ، به من نگاهی کردند  واز جلو من رد شدند. پدرم هنگام گذشتن از جلو من
 گفت: پرروی لجباز!
 هیچ جوابی ندادم و پشت سرشان راه افتادم. رفتیم تا به سر خیابان رسیدیم.مامان هی بر می گشت و به من می گفت :تند تر! چرا تند راه نمی آی؟
به او هم جوابی ندادم. منتظر تاکسی شدیم . هشت متری نادر.یک تاکسی ایستاد و بابا منتظر من در تاکسی را باز کرد و من سوار شدم، بعد مامان و بعد خودش . در تاکسی را بست. سرم را زیر انداختم .همین طور اشکهایم می آمد. از میان اشکهایم چشمم به کفاشهایم افتاد  که قاه قاه می خندیدند ومن هیچ جوابی نداشتم بدهم و هنوز فکل موهایم را باز نکرده بودم.